سفارش تبلیغ
صبا

تفاوت در خلقت جهت آزمون

متنی را که حدود پنج یا شش سال پیش نوشتم که با تمام وجودم عجین است. دیدم خالی از لطف نیست که در وبلاگ بگذارم

دیروز با یکی از کسانی که خداوند دوستشان دارد از این فرموده خداوند که می فرماید: تفاوت را در خلقت برای آزمون قرار داده است، حرف می زدیم و من متوجه شدم که چقدر در دنیای خود غرقیم. خدای من تمام منیّت هایی که هست بماند، خودمان هم مدام به این بندها می افزایم. بندهای اسارت مثل این که خانواده ام چه هستند و که هستند. حال چه مثبت یا منفی به گونه ای خود را اصل می پنداریم و فکرخودمان را مشغول این بیهودگی ها می کنیم و خودمان را در آن سهیم می دانیم.

شاید یک نگاهی شبیه بعضی از عقاید هندی و برایش اهمیّت زیادی هم قایل می شویم. چه نگاه کودکانه ای! خدایا اگر نگاهم به داشته هایم و متعلقاتم چنین باشد، در این صورت باید به تو در عدالتت شک کنم. چرا که اگر اینها اصل و موجب فرح و یا حزن باشند، پس تو ظلم کرده ای. درحالی که هرگز چنین نیست و این نگاه در اسلام هیچ جایی ندارد. من گمان می کنم که تو عزیز بی همتای من، در اصل این تفاوت را برای این قرار داده ای تا ببینی که کدامین ما برای خوبی آن (بهرمندی ها از زیبایی ظاهری و چهره و موقعیت خانواده از هر بعد مانند احترام اجتماعی پرستیژ نژادی و مالی و اقتصادی و... ) به خود می بالیم و غره می شویم. در حالی که در بود و نبود آن ذره ای دخیل نبوده ایم. همین طور برای این که معلوم شود که کدامین ما خیلی ساده لوحانه درباره به اصطلاح عیوب موجود در همه آنچه که هست و هست و نه این که من (من نوعی) ایجاد کرده باشم، احساس حقارت می کنیم. غافل از این که این احساس ها به خاطر غافل بودن ما از اصل است، از اصل فلسفه زندگی که همان بندگی بی چون و چرای تو و عشق ورزیدن به توست. ما " إِنَّ أَکرَمَکُم عِندَاللّهِ أَتقَاکُم" را از یاد برده ایم. بخشی از همان آیه ای است که تو در آن از چرایی تفاوت ها حرف زنده ای(آیه13، سوره حجرات). 

آری اصل و یا همان حقیقت چیز دیگریست. عزیزم، خود را برهان از سرگرم شدن به این بازیچه ها. هیچ نگاه کرده ای به این که کجا ایستاده ای؟ آره خود خودت فقط خودت. تو حتی نمی توانی به آنچه که در ظاهر، خود به دست آورده ای، دلخوش کنی و به آن مغرور شوی. پس چطور به دستاورد دیگران که آن هم آیا رویکردی به تو داشته باشد یا نه مغرور می شوی؟ آخر عزیز من اگر بازی به این سادگی ها می بود که شیطان بازنده این بازی نبود. آری شیطان هم فکر می کرد که حسن او در نوع خلقتش از آن خود اوست؛ در حالی که او هیچ نقشی در موجود شدن خود نداشته و وجودش طفیلی لطف خالق اوست؛ اما او هیچ حواسش به این موضوع نبود و اینجا بود که سقوط کرد. چرا که به آنچه که به او هیچ ربطی نداشت، بالید او محو و مغرور به حسن های موجود در خود شده بود؛ اما نه با این ذهنیت که معبودش او را چنین خلق کرده؛ بلکه با این ذهنیت که آری من چنینم و من و من و باز هم من و منیت، و او بازنده شد و چه بسا که قریب به این شرایط شویم چه در یأس به خاطر شرایط موجودمان و چه به خاطر غرور به شرایطمان که در هر دو صورت گم کردن حقیقتی است که همان اصل باشد و اصل پنداشتن خود و هر آنچه غیر از اوست می باشد. 

چقدر تو زیبایی محبوب من. عزیزم از تو می خواهم که دریابیم از این که بخواهم گم شوم در میان این شلوغ بازار بندهای نامرئی. خدایا مباد که چونان شیطان گم کنم راه که تا اخر هم نفهمم که کجا را اشتباه کردم؛ چرا که شیطان سرگرم بازیچه ها شد و نفهمید که در درک اصل اشتباه کرده خدایا از تو می خواهم که مرا از کثیفی های موجود برهانی. عزیزم.

هرکه این متن را بخواند می اندیشد که من با علوم جامعه شناسی نباید میانه چندان خوبی داشته باشم؛ در حالی که این طور نیست و این برداشت به خاطر این است که باز هم این اصل زیبا پنهان شده و خود را به راحتی نمایان نمی کند مثالی برای درک عمق مطلب حضرت ابراهیم عزیزم است، با هر نظری که باشید، چه پدر او را موحد بدانیم و یا ندانیم، بر اساس ظاهر قرآن هرچه به هر حال او در خانواده ای مشرک سر می کرد. چقدر زیباست این ارتباط. خدای من، این همان سری است که خداوند در وجود انسان قرار داده. این همان سر عجیب است. این همان اختیار انسان این همان منی است که خداوند دعوت به کمالش می کند. خیلی عجیب و زیباست این که خداوند بیشترین اختیار را به ساحت اندیشه می دهد. چقدر اندیشه و نیت مقدس است. تو با امکانات ریالی قصد نزدیک شدن داشته باشی یا دلاری و یا تو مشهور همه مردم باشی یا این که در ده کوره ای دور و گمنام. وقتی تو خالص برای او شوی ....


دوستت دارم خدای من، عزیزم، به تو پناه می آورم. مرا دریاب و مأمنم باش و ایمنم قرار ده. اللهم صل علی محمّد و آل محمّد


» نظر

آیا مقوله دین و مسائل اعتقادی صرفا فردی است؟

این مطالب مباحثی هست که ذهن بنده را مشغول کرده بود و برایم جای بحث و برسی داشت؛ لذا اجمالا آن را بیان می دارم 

از وقتی که یک آقای محترمی به رشته های دینی نگاهی غیر کارشناسانه مطرح کرد توی نظرات وبلاگ عشق الهی ذیل پست شب قدر شب تقدیرات عاقلانه و عاشقانه

نظر ایشان از این قرار است:
الآن این رشته هایی که شما دارین میخونین اسمش علمه؟مدرکه!!!یه همش یه تکرار مباحث غیره ضروریه!!!کجای دنیا به این رشته ها مدرک دکتری یا کارشناسی میدن؟؟؟اینا حوزه های فردیه!!!از قدیم هم بوده تو اسلام و سیستم حوزه!فقط این چند سالی کشیدنش بیرون براش اسم ها متفاوت گذاشتن!از قدیم هر طلبه یا دانشپژوهی میخواست این رشته ها رو بخونه خودش مطالعه آزاد داشت!برای خودش و برای منبرش!و در کنار رشته های دیگه اش.برای اینکه معرفتش زیاد بشه.این مدارک چه دردی ازتون دوا میکنه!چه دردی از جامعه دوا میکنه؟که تازه بخواین براش کلاس هم بگذارین؟

دست کی رو تونستین بگیرین؟؟؟از این قم یه قدم بیاین بیرون!ریشتونو بتراشین سوار یه تاکسی بشین تا بفهمین مردم تو مبانی ساده خداشناسی و دین چه سوالایی میپرسن! برین برا حرافاشون جواب منطقی و دینی پیدا کنین! برین ببین مشکل اعتقادی فکری جوونا کجاست!(اگر قبول داشته باشین مشکل دارن)با این سر کله زدن ها تو این مسائل پیش پا افتاده به چی میخواین برسین.
بعدشم خودتونم گول نزنین!بعضی مسائل تو اسلام هنوز حل نشده است!یکیش همین تحصیل و جایگاه زنه!هیچکس تعریف درستی برای اینها نداره.متاسفانه همه چیز شده شعار.برای اینکه رضایت زن رو جلب کنن و فیگور دموکراسی بگیرن این حرفا رو میزنن!خب بزنن مهم نیست ولی خواهشا به اسلام و دین ربطش ندین....

تشکر

سئوالاتی ذهن اینجانب را درگیر کرد به قرار ذیل که:

مگر اسلام شناسی و دین شناسی و این جور مباحث توی دانشگاه های معتبر مطرح نیستن و به طور خیلی تخصصی مطالعه نمی شن!؟

چون من فکر می کردم این طور باشه

و در عین حال به نظر می یاد که جامعه همیشه از نظر اندیشه، از اندیشمندان دینی خودش ارتزاق می کنه مگر اینطور نیست؟

چون اکثر جوامع ادعای دین داری شون می شه و آدما همه یا نمی تونن و یا فرصت نمی کنند به تفکر تا اعماق این مطالب مثل جهان شناسی خداشناسی و مسائل فلسفی بپردازن؛ خب اون وقت این آقا حرفهاشون از روی بی اطلاعی و یا کم اطلاعی و بی دقتی به جامعه و نحوه ی حرکت اون نیست؟ خیلی دلم می خواد اینها رو از نظر یک جامعه شناس هم بدونم و یا لا اقل بدونم این مباحث در جهان چه جایگاهی داره؟ چون اندیشمندان بزرگ که بر اندیشه افراد جامعه ی خودشون اثر داشتن، چنان که صاحبان اندیشه ی هر جامعه بر اندیشه همان جامعه اثر دارند و هیچ جامعه ای از این امر مستثنی به نظر نمی رسد، همه ی شان، مباحث دین و خدا و جهان شناسی داشته اند و آن مقولات همه در این رشته ها ریشه دارند که ما در حال تحصیل در آن هستیم

نمی دونم چرا به دین که می رسه سریع می گن یک امر فردی است؛ اگر دقت شود تقریبا می توان گفت افراد یه حرفی یاد گرفتن واسه گفتن در هنگامی که استدلال درستی در دست ندارند، و إلا یک بار که بنده برایم کسالت پیش آمده بود به این رسیدم که بنده شخصا می توانم دنبال علت یابی کسالت جسمی خودم باشم و دربارش اطلاعات کسب کنم تا به تشخیص درستم کمک کند و می توانستم مطالعاتم را زیاد کنم و بیشتر پیش بروم و یک امر به شدت شخصی بود وقتی به بررسی آن در حدی که به آن مبتلا بودم می پرداختم و مسلما آن امری بود که من به آن مبتلا بودم و به من ربط داشت؛ درست است که یک سری کلیاتی وجود دارد درباره جسم و آنچه برای ما ملموس است از مسائل تجربی؛ اما همیشه این کلیت آن را یک امر اجتماعی نمی کند؛ مسائل مربوط به معارف نیز این چنین است؛ مثلا وقتی یک بیماری می تواند جنبه ی غیر فردی و شخصی(یعنی خنبه اجتماعی بیابد) بیابد که واگیر دار باشد؛ در حالی که اندیشه و تفکر و تز امری است که به شدت سرایت پذیر است و اصلا چیزی نیست که ما بگوییم فلانی فلان تفکر را دارد فقط برای خودش دارد چون آن فرد روی دیگران اثر می گذارد حد پایین تأثیر هر اندیشه در اطرافیان است، و به قدری این اندیشه نرم حرکت می کند و نیاز به بررسی فراوان دارد برای فهم اثر گذاری و اثر پذیری آن که افراد به راحتی متوجه آن نمی شوند. واقعا برام عجیب است؛ رشته بنده در دبیرستان تجربی بود و سال اول که کنکور دادم مجاز شدم؛ اما به دلایلی انتخاب رشته نکردم؛ بعد سال بعد اصلا انگیزه نداشتم برای دانشگاه و کنکور بخوانم؛ تا این که دیدم تمام دغدغه ی من جهان و خدا و فهم هستی است و دیدم باید توی رشته ی علوم قرآن قدم بگذارم و نمی دونستم که از تجربی هم می توانم وارد این رشته شوم؛ لذا نشستم سه ماه به کوب خوندم انسانی رو و قبول شدم؛ می خوام بگم من واقعا خوشحالم از این که این رشته رو خوندم البته خب شاید چون برای دست یافتن به شغلی این کار رو نکردم، خب دغدغه ای هم ندارم؛ به هر حال دوستانم که ریاضی یا تجربی بودند و نیز در وادی اندیشیدن به هستی بودن وقتی با هم می نشینیم حرف می زنیم می بینم من خیلی با اونها فاصله گرفتم چون اونها چیز دیگری خوندن خب وارد مباحث به طور دقیق نشدن؛ مثلا ریاضی محض می خونه خب به طور تخصصی وارد مباحث نشده با ذهنیت خودش داره این مسائل رو می بینه؛ گاها خیلی آرمانی و دور از واقعیت و.... بماند؛ این شکاف کاملا طبیعیه و من هم اگر در رشته ی خودم یعنی تجربی تحصیل می کردم مسلما نگاهم خامتر از الان می بود

عجیبه این آقا ادعای زیادی به نظر می یاد داشته باشه اما به نظر من خیلی خام حرف زده.

 نقد داشتن به اندیشه خیلی فرق داره با نفی و رد و ترد لوازم رسیدن به اندیشه درست که، همون تحصیل و بررسی تخصصی این مباحث است و این که این مباحث به اندیشه های دیرین بشر مربوط می شه که برخواسته از نیاز بشر است

و البته برای من جای سئوال است که خب این هم ریشه در نیاز بشر و مسلما فراز و نشیبهای فراوانی را در طول تاریخ طی نموده تا به اینجا و این حد رسیده درست مانند دیگر نیازهای بشر که منجر به ایجاد علومی شده اند اما به این مباحث که می رسد آن را نسبت به دیگر علوم تکراری می انگاریم در حالی که دیگر علوم هم نتوانسته اند همه نیازهای مربوط به حوضه ی خود را مرتفع کنند و در عین حال در خیلی از جاها خسارتهایی را هم به خاطر نقصشان و کمال نیافته گی شان داشته اند برای بشر و در عین حال در بعضی مباحث همچنان تکرار مکررات است(بماند که گاها تکرار برای بقا نیاز هست) اما تکراری که نشاندهنده ی یک ناتوانی است مثلا فلان سرطان وقتی که بیمار درمان ناپذیر می شه دیگه چاره ای نیست او را تحت درمانهای تکراری بی فایده قرار می دهند؛ آیا باید فرد بیمار بگویید بروید در مطبهایتان را تخته کنید؛ چقدر تکرار از چندین سال است که این بیماری را نتوانسته اید درمان کنید، این دارو که اثر ندارد وووو؟؟؟ خب مسلم است که همه علوم در حدی در تلاش است که بشر چه از نظر روحی و چه از نظر جسمی به آرامش برسد اما خب مسائل مربوط به اندیشه خیلی سختتر است پاسخ دهی به شبهه ها و رفع نیاز روحی افراد؛ مبحث دیگر مربوط به علماء و محصلان و پژوهشگران علوم انسانی و در کشور ما اسلامی است، آیا ما می توانیم از همه علمای دیگر علوم انتظار داشته باشیم که در حد اعلای آن علوم اطلاعات داشته و دارای کارایی بالا و بی عیب و نقص داشته باشند؛ فلان شرکت محصولاتش و عملکردش و مدیریتش خوبه خب مهدنسش خوبه؛ اما فلان شرکت نه. احتمالا شنیدید وقتی یکی یک بیماری خاص می گیرد حتی گاها سفارش می شود که سفر کند فلان شهر فلان متخصص کارش در این باره خوبه؛ یا می گن حواست باشه پیش فلان دکتر نری ها کارش اصلا خوب نیست تشخیص اشتباه داده و یا قدرت تشخیص خوبی نداره؛ خب آیا درسته ما به خاطر این که همچین نقصهایی که گاها می ریم به پزشک مراجعه می کنیم باهاش روبه رو می شیم بگیم این رشته متخصصین به درد بخور نداره یا مثلا توی ایران نداره یا توی این شهر نداره بی فایده است؛ نه اصلا خب اون بیماریهای در حد پایین رو که می تونه پاسخ گو باشه؛ رشته های انسانب هم همین طوره هر کس در حد توان خودش می تونه پاسخ گوی نیاز جامعه و یا حد اقل ذهن خودش باشه، مثل بنده که اومدم توی این رشته واسه مشغلات فکری و ذهنی خودم.

حال باید پرسید که جای بحثهای موجود هست یا نه باید در این دانشکده های این رشته ها را تخته کرد؛ دقت نظر نیاز ما به این رشته ها را روشن می کند، درست است که در دانشگاه های ما بحثهای روز کمتر می شود اما شاید فرصت آن و فضای آن هنوز فراهم نشده؛ به هر حال همین مباحث درون دینی پژوهشگران این علوم را می تواند آماده ی ورود به مباحثی که در دیگر جوامع مطرح است گرداند، من نوعی تا نفهم که دین چه می گوید به چه شکل عمل کرده، می توانم درباره ی آن نظر بدهم مسلما نه؛ بنده در جلساتی که بحثهای فلسفی می شده است حضور داشته ام اما به نظر می رسد که اگر انسان این مباحث را بر پایه ی دیدن و بررسی دین از درون آن استوار گرداند و بعد وارد مباحث برون دینی شود بسیار دقیقتر و نزدیکتر به واقعیت است؛ چنان که پژوهشگران دقیق برای مطالعه ی دینهای مورد پژوهششان برای مدتی در بین پیروان آن دین و یا به نحوی با آن دین زندگی می کرده اند تا به واقعیت دست یابند. سخن بسیار است در این زمینه و فرصت کم.

بنده مایلم مختصر بسیار مختصر بحثی که در کتاب جامعه شناسی انتونی گیدنز دیدم رو بنویسم که اشاره ای است به نمونه ای بسیار کوچک و مختصر و گذرا از مباحث مربوط به اهمیت دین.

رویکردهای جامعه شناسی دین بیش از همه از اندیشه سه متفکر کلاسیک، یعنی مارکس، دور کیم و وبر تأثیر پذیرفته اند. همه ی آنها معتقد بودندکه دین به مفهوم بنیادی یک توهم است. آنها بر این باور بودند که جهان دیگر که دین آن را می آفریند جهان ماست، که عدسی نمادگرایی دینی تصویر تحریف شده ای از آن إرائه می کند.

جنبش هزاره ای جنبشی است که رستگاری جمعی نزدیک راـ یا به علت دگرگونی بنیادی در حال حاضر و یا احیای یک عصر طلایی گمشده ـ پیش بینی می کند. عملا همه ی این گونه جنبش ها متضمن فعالیتهای پیامبران ـ مفسران حرفه ای یا الهام یافته عقاید مذهبی رسمی ـ است.

دنیوی شدن به کاهش نفوذ دین اطلاق می شود. سنجش میزان دنیوی شدن پیچیده است. اگر چه نفوذ دین قطعا کاهش یافته است، مسلما دین در آستانه نابودی نیست و در دنیای امروز همچنان گوناگونی زیادی از خود نشان می دهد ادیان می توانند هم به عنوان نیروهای محافظه کار و هم به مثابه نیروهای انقلابی در جامعه عمل کنند

آنتونی گیدنز جامعه شناسی؛ ترجمه منوچهر صبوری، نشر نی، ص 52


» نظر

اخلاق گرایی سکولار و یا اخلاق گرایی دینی به کمال می رسد؟

سئوالی برایم مطرح شد در ارتباط با این که اخلاق گرایی، در دینداران اخلاق گرا به اوج خود می رسد و یا در بی دینان اخلاق گرا به اوج خود می رسد و در اصل شانس به کمال رسیدن اخلاق در کدام یک از این دو گروه بیشتر است.

سئوال رو به این شکل می شه مطرح کرد که کدام یک از این دو طیف سکولار اخلاق گرا و مؤمن اخلاق گرا به کمال اخلاقی می رسند؟

به نظر می رسد که نهایت رسیدن به همه صفات خوب وقتی که فرد خوب خوب در اوج کمالات عملی اخلاقی رسید و همه کارهایش برای افراد بازخورد مثبت داشت تا آخرین حد امکانی خودش؛ و ضرری از فرد به دیگران متوجه نشد؛ می رسیم به این که فرد منیت را در خود از بین ببرد؛ این حس چه زمانی به طور واقعی در انسان از بین می رود؟

به نظر می رسد که در سکولار منیت تقویت می شود و در فرد مؤمن منیت از بین می رود. چرا که سکولار می گوید من اخلاقی هستم من هستم که اینقدر می تونم ارزش گرایانه زندگی کنم ومن، من، من ...؛ اما فرد اخلاق گرای مؤمن وقتی به جایگاه واقعی یک مؤمن می رسد می گوید: همه چیز از آن اوست حتی این که من توانایی خوب بودن را دارم و همه مخلوقات را مورد احترام می بینید. حتی کسانی که ممکن است در نظر خیلی ها قابل مهرورزی و احترام نیاید؛ چنان که در رفتار پیامبر صلی الله علیه و آله می بینیم که فردی را که ادب ندارد شرایطش را گویا درک می کند و قابل احترام می بیند و به سخنانش گوش می کند، حتی پای آن بادیه نشین را ماساژ می دهد. یک احترام واقعی نه احترامی که منیت را در فرد تقویت می کند .

برای مشخص تر شدن مدل اخلاقی بودن در این دو طیف یک مثال می توان زد:

گاها بنده وارد جایی می شوم و فرد جلوی پای من بلند می شود؛ از طرفی می دانم که در قلب ایشان احترامی که باعث بلند شدن ایشان بر سر راه من شود، نیست؛ لذا این را بنده می گویم یک بی اخلاقی؟ چرا این را بی اخلاقی محسوب می کنم؟ چون دارد در عمل دروغ می گوید؛ احترامی را که قلبا به آن اذعان ندارد برای بنده تظاهر می کند و در عین حال منیت را در خود تقویت می کند با این تصور که بنده بزرگوارم که در مقابل این فردی که ارزش چندانی ندارد بلند می شوم. و از بین رفتن چنین نگاهی در چنین مواردی حد بالای اخلاقی شدن است.

به نظر می رسد این حد از کمال اخلاقی در مؤمن تحقق می یابد نه در یک فرد سکولار؛ زیرا مؤمن از آنجا که همه را مخلوق محبوب خود می بینید و مهرورزی را از او می آموزد، می تواند همه را از عمق جان شایسته احترام و بخشش و مهرورزی ببیند. لذا بنده معتقدم که توحید نیز یکی از مؤلفه های مهم اخلاقی شدن هست و فرد برای اخلاقی شدن به طور کامل و در کمال خود نیاز به موحد شدن دارد.


» نظر

چرایی ضرورت ارسال رسل

ضرورت ارسال رسل 

در باب ضرورت ارسال رسل بحث و سئوالی در نت به وجود آمده بود؛ یکی از اصلی ترین جوابیه های خود را نسبت به چرایی ضرورت ارسال رسل در این پست می گذارمبه نظر بنده معاد و توحید جزء مواردی هست که ضرورت ارسال رسل را می طلبد. برای اینکه

1. بشر از وجود معاد خبر دار شود و 2. تبیینی درست از توحید داشته باشد، باید انبیاء می آمدند که آمدند.

حال مختصری به تبیین چگونگی این دو ضرورت باید پرداخت.

الف. خبر از وجود معاد

وجود معاد(چیزی که فقط با عقل درک نمی شود؛ درست است که از نظر عقلی واقعا مطلوب است؛ اما باور آن از امور کاملا غیبی است)؛ چرا که کسی از بین ابناء بشر، به جز آنان که دائیه دین کرده اند، درباره معاد سخنی نگفته اند و خیلی ها هم به دلیل اینکه نمیتوانند راهی برای درک آن بیابند آن را قبول ندارند؛ چنان که به کرار در آیات قرآن می بینیم که انکار حیات پس از مرگ می کنند با این بیان که خداوند چگونه می خواهد ما را دوباره بیافریند.

نهایت اینکه اگر دقت کنید، وقتی به بحث معاد که یکی از مهمترین و اساسی ترین مبانی ادیان آسمانی است می رسیم برای رساندن بشر به مرحله ایمان به آن حتما باید رسولی با نشانه هایی که موجب ایمان شود بیاید؛ تا از طریق آن من بشر به گفته های اون کاملا ایمان بیاورم و معاد را بپذیرم؛ و إلا بشر جز آنچه را می دید، چیزی در دست نداشت، و نمی توانست به معاد بیاندیشد؛ حتی اگر تجربیات ماورائی می داشت، باز هم معاد را برای او نتیجه نمی داد.

ب. تبیین توحید

در مورد توحید هم عرض می کنم دقیقا مرتبط است با انبیاء و چون تاریخ و گذر زمان موجب تحولاتی در آموزه های انبیاء پیشین می شده خب توحیدی که مد نظر و متعالی بوده تغییر می کرده و دچار شرکهایی می شده است؛ لذا در بازه زمانی، تجدید رسل و ختمیت معنا می یابد.

نکته ای هم که حائز اهمیت است، این است که درست زمان پیامبر ما که آموزه های الهی ثبت شده است و لذا دیگر بعد از آن نیازی به ارسال رسل نیست ختمیت اعلام شد.

و نیز فردی که به القای شبهه در آن بحث اقدام نموده بود مراتبی برای قبول توجید و معاد و نبوت قائل شده بود و با همان اولویت که نا حق بود(برایتان اصل مطلبش را خواهم گذاشت) نتیجه گرفته بود که در این اولویت مطرح و قبول این سه مقوله گیجی و نامنظمی هست که موجب بی ارزشی و بطلان نبوت و دین می شود؛ لذا بنده لازم دیدم بیان دارم که باید توجه داشت که هیچ دلیلی ندارد که بخواهیم برای قبول و اندیشیدن به توحید و معاد و نبودت مراتب بگذاریم. و اگر هم با ظرافت خاصی بخواهیم مراتب بیرونی آن که در مصداق اتفاق می افتد را دارای مراتب بدانیم مسلما قبول نبی قبل از توحید و معاد است.

 همان طور که کاملا از نظر عقلی هویداست نبی آمده است تا از توحید و معاد خبر دهد؛ لذا معجزه بر قبول نبی مقدم است و بعد از قبول نبی مباحث توحید و معاد و اینها مطرح است و حتی قبول این سه چنان در هم تنیده است که گویی هم زمانیی دارند، به گونه ای که که از نظر علم فهم(هرمنوتیک) دوری منتج می توان برای کامل شدن فهم هر کدام با توجه به دیگری بیان نمود؛ افسوس که فرصتم بسیار کم است.


» نظر

ارتباط تناسب آیات با ترتیب نزول و اسباب نزول

دلم می خواهد اگر کار علمی هر چند کوچک را انجام می دهم و یا دیگران انجام می دهند به قولی از خاک خوردن لای مجله مربوطه در داخل کتابخانه ها بیرورون آید. به همین خاطر تصمیم گرفتم این پست را در این راستا بنویسم. آخه موضوع مقاله ای که توسط این حقیر نوشته شده "الگوی شلایر ماخر و تعامل سیاق متنی و حالی در دور هرمنوتیکی متناسب قرآن" به نحوی هم در باب ارتباط تناسب آیات با ترتیب و اسباب نزول است. از آنجایی که تناسب آیات، ترتیب نزول، و اسباب نزول از مقوله های بسیار مهم علوم قرآنی است که در فهم قرآن حائز اهمیت خاصی است؛ لذا مهم است که پژوهش های آن به روز به محققین معرفی شود.

حال در پژوهش مذکور ارتباط این سه مقوله( تناسب آیات، ترتیب نزول و اسباب نزول) در دور هرمنوتیکی که در مقاله  آمده، تبیین شده است؛ و بنده برای راحت یابی مقاله برای محقیقین عزیز در مراجعه به موتورهای جستجو، برچسب هم برای پستی که آدرس مقاله را گذاشته ام نوشتم؛ اما اصلا در جستجو یافت نمی شد. یعنی اگر بزرگواری بخواهد ببیند که آیا کاری در رابطه با ارتباط تناسب آیات با ترتیب و اسباب نزول انجام شده است از طریق جستجو در نت به نتیجه ای نمی رسد؛ لذا تصمیم گرفتم که یک پست با همین عنوان مستقلا بنویسم؛ تا عنوان پست، محققین عزیز را به این مقاله برساند.

برای راحتی کار بیشتر آدرس مقاله را مجددا در این پست نیز می گذارم؛ موفق و پاینده باشید:

الگوی شلایر ماخر و تعامیل سیاق متنی و حالی در دور هرمنوتیکی متناسب قرآن

 


» نظر
از آنجا که موضوع مطالب وبلاگ استاد نکونام در حیطه تخصص علوم قرآنی، الهیات و معارف است و تا حدودی با موضوعات این وبلاگ می تواند هم خوانی داشته باشد؛ ولی با دایره مباحث بسیار وسیعتر و متعددتر؛ لذا شما را به دیدن از آن دعوت می کنم. بهروز باشید